غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
347
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
هرات و فوشنج را در حيز تسخير آورد آنگاه از راه بيابان بكرمان شتافته بيك ناگاه داروغه آن مملكت را كه نوكر والى شيراز بود بگرفت و از آنجا فى سنهء خمس و خمسين و مأتين بفارس رفته حاكم شيراز را نيز اسير كرد و ده باز سفيد و ده باز ابلق و صد من مشك با بعضى از تحف ديگر بنزد معتمد خليفه فرستاده بصوب سيستان بازگشت و در سنهء سبع و خمسين و مأتين بار ديگر بفارس رفته درين نوبت معتمد قاصدى نزد او روان ساخت و پيغام داد كه چون ما مملكت فارس را به تو عنايت نكردهايم بچه سبب هرسال بدانجا مى آئى و ابواب تعب بر روى متوطنان آن ولايت ميگشائى و برادر معتمد موفق منشور ايالت بلخ و طخارستان و سيستانرا بنام يعقوب قلمى كرده ارسال داشت بعد از آن يعقوب مراجعت نموده خطهء بلخرا بدست آورد و چنانچه مذكور شد در سنهء تسع و خمسين و مأتين مهم محمد بن طاهر را بفيصل رسانيد و در سنه ستين و مأتين لشكر بطبرستان كشيده والى آنجا حسن بن زيد علوى را منهزم گردانيد اما در طبرستان بارندگى و سرمائى مفرط روى نموده قرب چهل هزار كس از لشكريان او تلف شدند بعد از آن معتمد خليفه جهة تصرف يعقوب در ولايت خراسان از وى رنجيده بحاجيان مملكت پيغام فرستاد كه ما من قبل يعقوب ابن ليث را بايالت سيستان سرافراز ساخته بوديم اكنون كه علامات عصيان و طغيان بر وجنات احوال او ظاهر گشته حكم ميكنيم كه بر وى لعنت نمائيد و يعقوب بر فرمان معتمد مطلع شده در سنه احدى و ستين و مأتين كرت ديگر بصوب شيراز تاخت و بر ابن و اصل كه حاكم آن ديار بود غلبه كرد و تمامت مملكت فارس در تحت تصرف او قرار گرفت و موفق برادر معتمد با سپاهى مستعد قاصد محاربهء يعقوب گشته در حلوان تلاقى فريقين دست داد و درين كرت انهزام بجانب يعقوب افتاد و بروايتى در آن روز محمد بن طاهر كه در اردوى يعقوب مقيد بود فرصت يافته روى بدار السلام بغداد نهاد و يعقوب بخوزستان گريخته آنجا لشكرى جمع كرد و در سنهء خمس و ستين و مأتين باز روى ببغداد آورد معتمد معتمدى برسالت نزد او فرستاد و پيغام داد كه در آن نوبت كمال قدرت حضرت عزت و اعجاز حضرت رسالت را مشاهده كردى بايد كه از مخالفت ما توبه نموده روى بخراسان آورى و بسلطنت آن مملكت قناعت نمائى يعقوب چون اين سخن از رسول خليفه شنود جواب داد كه من درودگر بچهام و به قوت دولت زور و بازو كار خود به اين درجه رسانيدهام و داعيه چنان دارم كه تا خليفه را مقهور نگردانم از پاى ننشينم اگر اين مطلوب تيسير پذيرفت فبها و الا نان كشگين و حرفهء درودگرى برقرار است و قاصد معتمد نوميد مراجعت نموده در همان ايام يعقوب برنج قولنج گرفتار گشت و هرچند اطبا مبالغه كردند كه علاج اين مرض منحصر در حقنه است قبول نفرمود و والى طبيعتش دست از تصرف در امور بدن كوتاه ننمود